پرژین

خرید بک لینک
با تعجب به مورچه گفتم:- مورچه این مرغ شد صد و هشتاد و پنج تومن!مورچه خیلی خونسرد جواب داد:- خیلی وقته اینطوریه!سارا زنگ زد و گفت:- شنیدی که مردم لوازم برقی هاشون رو می ذارن تو دیوار برای معاوضه با غذا؟- آره.یه چشم تو خونه چرخوندم.چیزی برای فروش ندارم.همه وسایلم رو لازم دارم.تازه اتو هم سوخته و جارو برقی تعمیر می خواد.- یه اتوی مو داری که زیاد استفاده نمی کنی!- اوه آره.واقعا چطور به ذهن خودم نرسیده بود.◇ هیچکدام از ما قدرت خرید قبل را نداریم و من هم مثل همه هستم و در حال تجربه مدلی از بی پولی هستم که در مقایسه با شرایطی که بقیه مردم در آن به سر می برند،گله از شرایطی که دادم بیشتر لوس بازی به نظر می رسد.اما،واقعا اتویی که خیلی لازم دارم،سوخته است.جارو برقی تعمیر می خواهد.پول روکش دو تا دندان که یازده میلیون می شود را باید بپردازم.تازه دلم می خواهد یک قهوه ساز بخرم که از بانه قیمت گرفته ام می شود دوازده میلیون با دلار ماه پیش.خوب، با این اوضاع آیا نباید به فکر فروش وسایل غیرضروری خانه ام افتاده باشم؟البته ایده این کار را از آن آگهی های باورنکردنی گرفتم و با دقت خانه را دید زدم و البته به هیچ نتیجه ای نرسیدم که سارا با پیشنهاد فروختن اتوی مویم رسید.گفتم که این ورژن از بی پولی واقعا جدید و حتی نوبر است.◇ خبر خوب اینکه تا سه روز دیگر یک وام بیست و پنج تومنی می گیرم و مشکلاتم مالیم تا حدی حل می شود.یعنی امیدوارم بشود پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 133 تاريخ: چهارشنبه 30 آذر 1401 ساعت: 20:26

سارا زنگزده بود که بگوید سایت رویال مایند یک فایل ویژه و بسیار کاربردی روانشناسی را بارگذاری کرده است که به نظر او بسیار به درد من می خورد و بهتر است بروم و آن را گوش بدهم.در آخر حرف هایش هم اضافه کرد:- مجانی هم هست البته!- واااااا!- والا.تو complex پول خرج نکردن واسه رشد شخصیت رو داری و من مجبورم فقط مجانی ها رو بهت معرفی کنم.وگرنه چند وقت پیش خودم کلی پول دادم تا این فایل برام باز شد و همون موقع هم می دونستم واسه تو هم خوبه.اما،چون می دونستم این complexرو داری بهت نگفتم.چون فایده نداشت!رفتم و فایل مجانی را گوش دادم و باید به سه سوال جواب می دادم:1- شما دوست دارید در زندگی چه چیزهایی را تجربه کنید؟* جواب نباید مثلا پولدار شدن باشد.چون خیلی ها پول دارند اما تجربه های مورد علاقه شان را تجربه نکرده اند.2- برای تجربه کردن آنچه دوست دارید در چه زمینه هایی باید رشد کنید؟3- این تجربه ها شما را با چه نوع از موجودات( بیشتر انسان ها مد نظر است) آشنا خواهد کرد و چه کمکی به خودتان، سایر انسان ها و سیاره زمین خواهد کرد؟◇سوالات سختی است.کلی فکر کردن می خواهد. پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 133 تاريخ: چهارشنبه 30 آذر 1401 ساعت: 20:26

وراج به دخترش پیشنهاد داده بود که با انتخاب خودش نماز خواندن را انتخاب کند و از این به بعد نماز بخواند.دخترش هم در پاسخ پیشنهاد پدر فاش ساخته بود او از خدا انتظار داشته است که در جریان فجایع این روزها بیاید پایین و کاری بکند.اما، متاسفانه انتظارش برآورده نشده است.پس او همنماز نمی خواند.پدر قانع شده بود و کاملا با دخترش موافق بود که خدا باید کاری می کرد و اگر الان نمی خواهد کاری کند پس کی می خواهد کاری کند و در صورت کاری نکر ن به چه دردی می خورد؟◇ دقیقا بعد از این مکالمه وراج رفت تا نماز ظهرش را بخواند! پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 123 تاريخ: شنبه 26 آذر 1401 ساعت: 23:03

حدود ده سال پیش سارا از بانه یک پلیور خیلی گرم برای من کادو آورد که از بس گرم است استفاده چندانی برای من ندارد مگر وقت هایی که هوا خیلی خیلی سرد باشد که این اتفاق به هر حال سالی چند بار می افتد و من در این چند بار سراغ این پلیور خیلی گرم می روم و هر بار برای پوشیدنش دچار چالش یقه می شوم.چالش مزخرفی است و واقعا حالم را می گیرد.چون یقه این پلیور درجه یک، مدلی است که معلوم نیست کدام سمتی باید بپوشی تا درست پوشیده باشی! و اتفاقی که هر بار می افتد است این است که من پلیور را اشتباه می پوشم و احساس کلافه کننده خفگی به من دست می دهد و ناخودآگاه یادم می افتد که این پلیور مرموز را سارا برایم خریده است و چون در آن موقعیت حالت فیریکی ام خفگی و حالت روحی- روانی ام خلسه و ماورایی است و کنترل کل سیستم روحی و جسمی ام دست تاخوادآگاه است شروع می کنم به فحش دادن به سارا.فحش هایی با ابن مضمامین:- سگ تو روحت سارا ولسه کادوت!- خدا بکشدت سارا واسه خریدت!- میمردی یه نگاه به یقه ش بندازی!فحش امشب دومی بود.اما،بلافاصله زبانم را گاز گرفتم.از بس مرگ به همه ما نزدیک است این روزها!◇ یک بار پلیور را به سارا نشان دادم.یادش نمی آمد که او پلیور را برای من خریده باشد.(گردن نمی گرفت)◇ چرا پلیور را دور نمی اندازم؟چون خیلی گرم است و کاملا نو مانده است.اما،آیا ارزش خط انداختن روی اعصابم را دارد یا نه جای بحث دارد.◇ به سارا در خصوص فحش ها حرفی نزده ام.چون امکان دارد کاری که تا حالا از پلیور اهدای اش برنیامده است،از خودش بربیاید. پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 128 تاريخ: شنبه 26 آذر 1401 ساعت: 23:03

سنسوریا اولین چیزی بود که به محض ورود به خانه چشم سارا را گرفت.گفت:- آخی چقدر ناز شده!- آره!- خوب پس بالاخره عقلت کار کرد و این بدبخت رو گذاشتی جلوی آفتاب!- آره!- هزار بار بهت گفتم همه گل ها به نور و آب احتیاج دارن.- ولی وقتی برام آوردنش گفتند نور لازم نداره و فقط ده روز یک بار یک نصفه لیوان آب میخواد.ولی حالا می بینیم که که هم نور می خواد و هم روزی یک لیوان آب میخوره!- خوب بذار بخوره بدبخت!- حرفی ندارم که.منظورم کلاهی بود که سرم گذاشتن.من اگر می دونستم شرایط نگهداری از این گل اینجوریه ممکن بود قبولش نکنم!- درک می کنم که به سرپرستی گرفتن یک گل چقدر می تونه سخت باشه!- مسخره بازی درنیار!- مسخره بازی چیه؟داشتی گل بدبخت رو می خشکوندی! من به دادش رسیدم.- گفتم که خودشون گفتن نور لازم نداره و آب هم که اونجوری.- خوب بگن!تو باید عقل خودت رو بدی دست مردم؟- من اصلا عقل ندادم تا دست کسی بدم!- می دونم!- سارا می دونی اولین خاطره من از گلدون به چی برمیگرده؟- من فقط می دونم که تو عقل نداری!- بی عقل بودن به معنی بی خاطره بودن نیست!- ok- یادته خاله هات تازه از زندان آزاد شده بودن و خونه پدربزرگت جشن بود و خودمون تو حیاط بازی می کردیم؟- آره.تا حدی!- من یادمه که یهو یه خبر تو خونه پیچید که عزیزه داره میاد اینجا.ناگهان سکوت شد و هیچ کسی تو حیاط نموند و همه رفتن تو اتاق ها و منتظر اومدن عزیزه شدن که مثل اینکه دوست خاله هات بود و فک کنم آدم مهمی هم بود.- اینا رو یادم نمیاد.ولی می دونم عزیزه هم بندی خاله هام بود و خیلی اسمش رو می آوردن.خوب بعدش؟- بعدش اینکه عزیزه با یک گلدون گل رز قرمز رسید و در جا این سوال در ذهن من نقش بست که واااااا مگه گلدون رو هم میشه واسه کادو برد؟- خوب اینکه باید باعث میشد ط پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 131 تاريخ: شنبه 26 آذر 1401 ساعت: 23:03

وراج به دخترش پیشنهاد داده بود که با انتخاب خودش نماز خواندن را انتخاب کند و از این به بعد نماز بخواند.دخترش هم در پاسخ پیشنهاد پدر فاش ساخته بود او از خدا انتظار داشته است که در جریان فجایع این روزها بیاید پایین و کاری بکند.اما، متاسفانه انتظارش برآورده نشده است.پس او همنماز نمی خواند.پدر قانع شده بود و کاملا با دخترش موافق بود که خدا باید کاری می کرد و اگر الان نمی خواهد کاری کند پس کی می خواهد کاری کند و در صورت کاری نکر ن به چه دردی می خورد؟◇ دقیقا بعد از این مکالمه وراج رفت تا نماز ظهرش را بخواند! پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 123 تاريخ: چهارشنبه 23 آذر 1401 ساعت: 18:51

التماس قستمی از مبارزه نیست و کسی که این را نمی داند مبارز نیست. پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 113 تاريخ: سه شنبه 22 آذر 1401 ساعت: 17:50

جسته و گریخته چند قسمت از بررسی تاریخ جنبش زنان در بریتانیا رو که بی بی سی پخش می کرد، دنبال می کردم و خیلی مطلب جدید یاد گرفتم از جمله اینکه در زمان نخست وزیری مارگارت تاچر هیچ اتفاق خوبی برای جنبش زنان نیفتاد و مارگارت عین این رییس اژدهای من از زن های دیگه خوشش نمی اومده و اونا رو به نوعی رقیب خودش می دونسته.حالا این خیلی مهم نبود.فقط چون من رو متعجب کرده بود، در موردش نوشتم..مهم تربن بخش جنبش شکست های پیاپی زنان به مدت تقریبا صدسال بوده.اما، وقتی موفقیت به دست میاد و زنان از اولین پله بالا می رن،دیگه بعدش فقط موفقیت بوده که پشت سر هم نصیبشون میشده.به نظرم خیلی مهمه که فعلا چشم ها رو فقط به پله اول بدوزیم.چون طبق تجربه بالا رفتن از پله های بعدی دیگه خیلی سخت نیست. پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 111 تاريخ: سه شنبه 22 آذر 1401 ساعت: 17:50

چون محیط کار من در مرکز شهر است و من در طبقه دوم ساختمان هستم،از بس در جریان جزییات ماجراهای روزانه هستم می توانم خودم را به عنوان یک شاهد عینی اتفاقات روزانه این شهر به سازمان ملل معرفی کنم.سارا گفت:- حالا لازم نیست خودت رو به سازمان ملل معرفی کنی.تعریف کن ببینم امروز چی شد؟تعریف کردم و بعد از تمام شدن حرف هایم،سارا خیلی شاکی پرسید:- چرا فیلم نگرفتی؟- بخاطر اون تک تیراندازه! امروز کلا به سمت من نشانه گرفته بود!- تک تیرانداز؟- آره یک تک تیرانداز رو به روی اداره ما گذاشتن و بیچاره بیست و چهار ساعته تفتگ به دست یا میاد و میره یا تکیه میده به تفنگش و میشینه و یا به سمت من نشانه میره!- واااااااااا!- اره.امروز همش رو موود سوم بود و دیگه من جرات نکردم فیلم بگیرم!- نمی ترسی؟- چرا بترسم؟-چه می دونم.تیره دیگه.اگه یهو به صورت خطا بیاد سمتت، چکار می کنی؟- هیچی.آدم مرده چه کاری می تونه بکنه؟- وااااااا خوب میزت رو کمی جابجا کن!- اتفاقا همه همکاررها این نظر رو دارن.اما حوصله ندارم.- مساله مرگ و زندگیه هاااا. ممکنه بمیری!- خودت بمیری!- منم میمیرم.اما صد سال دیگه.ولی تو با این اوضاعی که داری احتمال یهو مردنت خیلی بالاست دوست عزیز!- بعله درسته همینطوره!!! پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 125 تاريخ: يکشنبه 20 آذر 1401 ساعت: 17:57

نیلوفر دوست من سیزده ساله بوده است که یک روز وقت صرف نهار ناگهان خمپاره به خانه شان می خورد و پدرش به شدت مجروح می شود و در بیمارستان جلوی چشمهای نیلوفر و عمویش زندگی را بدرود می گوید.نیلوفر الان پنجاه و شش ساله است و خودش می گوید انگار همین دیروز عصر بوده است که این اتفاق افتاده است و شبش او همراه عمویش و چند نفر دیگر با کمک نور فانوس پدرش را جایی همان نزدیکی خاک کرده اند.نیلوفر همچنان داغدار هستتد و این تروما تمام زندگیشان را به شدت تحت تاثیر قرار داده است.روزهای آنقدر سختی را گذرانده است که هر چه من از اتفاقات وحشتناک این روزها برایش می گویم،او بدترش را به یاد دارد.نیلوفر فرمان بنی صدر نادرست را به خاطر دارد که به سربازان گفته بود از کردستان فقط خاکش را می خواهد و همین فرمان آنچنان حمام خونی در سنندج راه انداخته بود که مردم فرصت جمع کردن جنازه ها را پیدا نمی کرده اند.بنابراین ساعاتی از روز آتش بس اعلام می شده است تا مردم بتوانند جنازه عزیزانشان را بردارند.بعد وقتی آدم ها می رفته اند تا جنازه ها را برداند،تک تیراندازها آن ها را هم می زده اند و جنازه ای تازه می افتاده است روی جنازه قبلی.دروغ.از همان اول دروغ می گفته اند.خودشان می گفته اند آتش بس است و آن وقت در زمان آتش بس هم آتش می گشوده اند و ملتی را به خاک سیاه می نشانده اند.این سیاهی که در هشدارها نام می برند کاملا واقعی است و دارد خانه به خانه حرکت می کند.این سیاهی که هر بار اسمش را می شنوم تنم می لرزد. پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 117 تاريخ: يکشنبه 20 آذر 1401 ساعت: 17:57

صفحه بندی