برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
التماس قستمی از مبارزه نیست و کسی که این را نمی داند مبارز نیست.
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
واقعا خبر خیلی خوب امروز،خبری بود که آرش صادقی از زندان بیرون فرستاد.این خبر که داروهایش دریافت شده و در حال درمان است.برای من دیدن پدر آرش که با نایلونی پر از دارو جلوی زندان بود آنقدر دردناک بود که نمی توانستم در موردش بنویسم.فکر می کنم همه کسانی که شرایط مشابه را تجربه کرده اند می دانند پدر و خانواده آرش چه زجری کشیده اند.
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
به سارا زنگ زدم تا حالش را بپرسم.با حالی بسیار بد گفت: - فقط می خوام برگردم. - باشه حالا گریه نکن!
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
سارا چپ و راست از قم به من زنگ می زند و با نگرانی از اوضاع و احوال شهر خبر می گیرد و من هم که جواب هایم معلوم است:
- نگران نباش خبر خاصی نیست!
- پس چرا به هر کی زنگ می زنم یا زنگ نمی خوره یا اشغال می زنه و یا جواب نمی ده؟
- چون خطوط تلفن و مخابرات مختله دیگه!
- پس چرا واسه تو مختل نیست؟
- اااااا نمی دونم!
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی
مورچه : من می خوام برم شعار بدم.چی بگم؟
مامان: فقط مرگ نگو.
◇ گفتمان سیاسی بین مورچه و مادرم بسیار جدی و به صورت روزانه ادامه دارد.
من و سارا خیلی جدی نشسته بودیم و اخبار میدیم.من یک لحظه سرم به سمت سارا چرخید و دیدم دارد پوست نارنگی می خورد.گفتم:
- پوست نارنگی می خوری؟
- آره.خیلی دوس دارم.
- واقعا؟ خوشمزه ست؟
- بد نیست!
◇ من هم امتحان کردم و باید بگویم مزه اش بد نیست رفقا.
برچسب:
نویسنده: ایلیا محمدی